261 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
دقیقا فردای روزی که من متن پایین رو نوشتم برف اومد و من حالم خیلی خوب شد :))میدونم که نمیذاره ناراحت بمونم از بس شیطون بلاس +خودمم واسم عجیب بود که این دوره ی ناراحتی داره خیلی طول میکشه و غیر عادیه+معمولا به خودم اجازه نمیدم بیشتر از 2روز ناراحت بمونم چون ضررش برام بیشتر از سود نداشتشه
262 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
از بس به بعضی چیزا زیاد فکر میکنم مغز دچار از هم گسستگی پرده حائل مسائل شدهیعنی اینکه دارم فکر میکنم من چه جوری میتونم ماشین بخرم بعد یهو یاد حرف ننه بزرگ دوستم میوفتم که روز اخر مرگش بهش گفته بود و همون حین بوی ماکارانی میپیچه و من میرم زیر ماشین ...+نفهمیدین زیاد فشار نیارین دچار از هم گسستگی میشی...
263 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
همیشه مامان بزرگمو میدیدم و سوال میشد برام که چرا هر چی داره به راحتی میبخشه به این و اون چطور دلش میاد چیزی رو که دوست داره به راحتی با یه جمله ی (بیا مال تو) از دست بده...حالا خودمدارم از چیز هایی که دوستشون دارمبه راحتی میگذرم....و اون موقع ها اصلا به این فکر نمیکردم که ژنتیک انقدر میتونه دیوس با...
264 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
بعضی وقتا کار به جایی میرسه که وقتی دورو برتو نگاه میکنی یه عالمه زندگی پوچ و بی معنا میبینی میگه این همه امید رو از کجا میاری ... میگم چرا نا امید باشم وقتی نا امیدی حالمو بد میکنه و چرا باید حال بد رو تحمل کنم اصلا اگه میخواستم با حال بد زندگی کنم تو اتاقم میموندم و دور از همه کس همه جا صبحمو شب م...
265 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
زندگی قشنگیای خودشو داره مثلا از این به بعد قراره با یه دختری کار کنم که قراره منو دق بده البته بیشتر میخندونمتداعی کننده ی خانم شیرزاد تو ساختمان پزشکانه براماگه 100 دفعه ام بگم من فلانی ام از بخش فلان تماس گرفتم بازم اشتباه میگیرهخدارو شکر که گفتن چون باهوش بود گرفیمش :)
266 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
خواسته شدن خیلی جذابه اینکه ببینی میخوانت ولی نمیتونن بگن خیلی خیلی جذاب تر
267 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
چه اتفاقی واسه منی که ماهی اینهمه خرج لباس هام میکردم و حالا دیگه نمیکنم افتاده؟اون ذوق و شوقه رفته یا لباسی دیگه جذبم نمیکنه؟الان شدیدا افتادم رو مود خوردن و دلم هوس همه چی میکنه ولی امان از تناسب اندام ... +چند کلمه ای از یه دختر لوس وننر
268 - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
+ وای وای وای آدمای اطرافت از دست تو چی میکشن؟_ کوکایین بی مصرف
189 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
الان که شعر پست 184 رو خوندم چقدر مزخرف و اسکل مانند اومد :| نخونیدش یا اگه خوندین بخندین بهش این چی بود اخه نوشتی از کجات در آوردی :| +فلج وار شعر میگفتیم وقتی لال بازی مد نبود + نه الان مثنوی میسرایی شعر های قبل برات پیف پیفه + برو خودتو جم کن بابا
190 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
تا حالا شده چشمتون به جایی بخوره و خشکتون بزنه که ای وای من ...این همون صحنه ایه که من 2 سال پیش تو خواب دیدم(بله دقیقا 2 سال)؟؟؟ میدونم شده اولش باورم نمیشد خواب رو که اصلا تو خاطرم نبود ولی چون دقی
191 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
همه رو سرویس کردم داستان 190 رو برا همه تعریف کردم
192 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
بعضی وقتا عجیب همه چیز جور میشه که خوشحال بشم بعضی وقتام هیچ کاری نمیکنم و هی سرم میاد... مهم اینه که زندگیم راکد نیست مهم اینه لحظه های بدم رو میپذیرم چون فقط اینجوری قدر لحظه های خوبمو میدونم میدو
193 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
شما هم وقتی قصد میکنید برین سرکار مامانتون میتینگ چگونه از پول های خود حداقل استفاده را ببریم میذارن یا نه؟
194 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
قبول کردن بعضی مسئولیت ها خیلی سخته اولش بال بال میزنی که قرعه به نامت بیوفته اما بعدش میگردی دنبال دکمه ی غلط کردنش +بعدشم میفهمی بیماران موجی چه حس و درکی دارن :) +ای ام یک عدد موجیه تصمیمات خفن بگیر ولی وسط راه ولش کن عستم
195 انگری - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
چرا واقعا وقتی با ذوق و شوق پا میشیم میایم سر کار کاری میکنین که دیگه از روز دوم سوم نخوایم ریخت خودتون و شرکت و ببینیم!!!! +کارفرمای لعنتی کمتر وحشی باش حیوان+وقتی بی تجربه استخدام میکنین ک...ن اموز
196 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
قبول دارم خیلی حساس و ضعیفم... این روحیه به درد کار نمیخوره!یا باید خودتو عوض کنی یا باید بذاریش کنار +چرا هر چی بزرگ تر میشم تصمیمام سخت تر میشه :(+چرا هر کی اومد سمت ما بد تا کرد؟ +خستم کرد....................................................................
197 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
یکی از فرق های خوبی که دانشگاه با سرکار داره اینه که دیگه شبش نمیخواد نگران درس نخوندت و تمرین حل نکردت باشی +اصلا به همین فکر میکنم کل خستگیش میپره
198 - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:36
انقدر روزا زود میگذره نمیتونم بیام بنویسم اصلا تو راه کلی چیز میز جالب پیدا میکنم که بیام و تعریف کنم ولی تهش جنازه میرسم خونه و صبح دوباره پا میشم میرم+خلاصه که دنیای من تقسیم میشه به 2 قسمت روزای قب