چند سال پیش پارک دانشجو بودم همینجور که داشتم راه میرفتم یکی از دوستای قدیمی رو دیدم ، چند سالی میشد که دیگه رابطه ای نداشتیم و با یه تیپی عجیب داشت راه میرفت رفتم جلو و بعد سلام و احوالپرسی با یه لرزش خاصی گفت به کسی نگی که منو دیدی ها و منم با یه بهت فقط گفتم باشه ..
از اونجا بود که یاد گرفتم دور و بر آشنا نگردم و خودمو تو بدبختی دیگران قاطی نکنم
از اونجا به بعد شدم یه آدم گریز
جوری که اگه آشنا میدیدم نگاهمو نمیدزدیدم قشنگ زل میزدم تو چشمای طرف و خیلی خشک رد میشدم . همیشه تو دلم آدمایی که تنها زندگی میکردن رو تحسین میکردم و کاری ام به حرف مامانم نداشتم که میگفت آدم با روابط زندست و باید رفت و آمد کنه
به نظر من روابط فقط باید با کسایی باشه که حالت واقعا کنار اونا خوبه
به جهنم که فامیل 4 ساله منو ندیده خیلی خوشحالم از این که نمیدونم فلانی چه گندی زده و اون یکی چرا طلاق گرفته ...
از این روابط الکی که باید تظاهر کنی خوشحال کنی حالم بهم میخوره
احساس میکنم تنهایی خیلی خوبم چون خودم هیچ وقت حال خودمو بد نمیکنم ولی بقیه ی آدما با وقاحت کامل کاری میکنن که هزار جور حس گند به خودت داشته باشی و همش نگران باشی
اگه نظر منو میخواین یه نفرو کنار خودتون نگه دارین و بقیه رو بندازین سطل آشغال
همون یه نفر بشه همه کستون جوری که به هیچ کس نیازی نداشته باشین
باور کنین یا نه آدما تنهایی خیلی شاد ترن :)
برچسب:
نویسنده: یوسف کوهی